سرابِ طوبا در سفره‌یِ خالی

غزل در آغوش سپید
سرابِ طوبا در سفره‌یِ خالی
سپیدِ آغازین

در دادگاهِ روده‌هایِ مچاله،
هیچ موعظه‌ای شکم را سیر نمی‌کند.
فرشتگان با طبق‌هایی از نور پایین می‌آیند،
اما دست‌هایِ پینه‌بسته،
تنها بویِ گندمِ برشته را می‌فهمند.
کلمات، سکه‌هایِ تقلبیِ این بازارند؛
چه سود از سندِ باغ‌هایِ معلقِ بهشت،
وقتی تنورِ این جهان، از سرمایِ بی‌نانی یخ زده است؟

غزلِ میانی

نان در این سفره کجا بود که طوبا بدهی؟
وعده‌یِ نسیه‌یِ حوریِ فریبا بدهی؟

شکمِ خالی و این زوزه‌یِ بی‌خوابیِ شب
عوضِ گندم و جو، پند و مدارا بدهی؟

زمهریر است تنورِ من و دستم خالیست
جایِ نان، قصّه‌یِ یک باغِ مصفّا بدهی

ای بسا کفر که از شدتِ فقر آمده است
تو فقط در پیِ آنی که معمّا بدهی

ای که خواندی به «تو» آیاتِ جهانِ ابدی
کی توانی به شبِ گرسنه، رؤیا بدهی؟

سپیدِ پایانی

اکنون،
منبرِ نصیحت در برابرِ نعره‌یِ فقر فرومی‌ریزد.
وقتی استخوان‌ها از زمهریرِ بی‌نانی می‌پوسند،
نه حرارتِ خطبه‌ها شعله‌ای می‌افروزد،
نه آغوشِ حوریانِ خیالی مرهمی می‌شود.
بهشت،
تجسمِ دوردست‌ها نیست؛
بهشت، همین تکه نانِ گرمی است،
که پیش از انجمادِ جان،
در دهانِ کودکی فقیر گذاشته شود.

---

✍️ شاعر: جلیل میاحی
"همیشه یک نفر جا می‌ماند..."
🌐 jalilmayahi.blogfa.com | MayahiPoet.blogfa.com

برزخِ بخشش

غزل در آغوش سپید
برزخِ بخشش
سپیدِ آغازین

در دادگاهِ سینه‌ام،
جُرمِ تو چون خورشیدی خونین عریان است،
اما دلتنگی،
خزه‌ای‌ست که بر دیوارهایِ آهنینِ غرورم می‌پیچد.
می‌خواهم درهایِ این قلعه‌یِ یخی را بگشایم
و تو را در آغوشِ عفو رها کنم؛
اما شکوهِ قندیل‌هایِ تکبر،
اجازه‌یِ ذوب شدن نمی‌دهند
و من در برزخِ خواستن و پس‌زدن، مسلولم.

غزلِ میانی

خطا کردی و می‌دانم، دلم تنگ است و بیمارم
غرور اما نمی‌خواهد که دست از کینه بردارم

به شوقِ دیدنت هر شب، خیالت را بغل کردم
ولی دیوارِ سنگی را میانِ سینه می‌کارم

شکستی عهد و پیمان را، گذشتی از منِ تنها
ولی در خلوتِ اشکم، تویی تنها خریدارم

اگرچه تشنه‌یِ صلحم، اگرچه غرقِ اندوهم
شبیهِ کوهِ یخ سردم، نقابی سخت بر دارم

ببخشم گر تو را شاید، بریزد آبرویِ من
از این تضادِ ویرانگر، خرابم، زار و آوارم

میانِ عقل و احساسم، نبردی سخت درگیر است
ببین ( تو )خسته از جنگم، ببین از خویش بیزارم!

سپیدِ پایانی

در آینه‌ها،
تندیسی از سنگ می‌بینم
که تاجی از غرور بر سر دارد.
اما هیچ‌کس نمی‌داند،
پشتِ این صلابتِ دروغین و نفوذناپذیر،
پادشاهی از دلتنگی،
هر شب برایِ بخشیدنت،
زانویِ التماس بغل می‌گیرد
و در سکوتِ خویش، ویران می‌شود.

✍️ شاعر: جلیل میاحی
"همیشه یک نفر جا می‌ماند..."
🌐 jalilmayahi.blogfa.com | MayahiPoet.blogfa.com

کالبدشکافیِ یک نگاهِ شکسته

غزل در آغوش سپید
کالبدشکافیِ یک نگاهِ شکسته
سپیدِ آغازین

موریانه‌ها،
رسالتشان را در پیله‌یِ سکوتم آغاز کرده‌اند.
اینجا،
لاشه‌یِ یک نگاهِ شکسته
رویِ دستِ ثانیه‌ها باد کرده است.
بگرد...
در میانِ این ویرانه‌هایِ کاغذی،
شاید استخوانِ عشقی را بیابی
که پیش از تولّد، خاکستر شد.

غزلِ میانی

عاقبت عشقِ تو را در اَلَمم باید جُست
رازِ این فاجعه را در عدمم باید جُست

​رفتی و در شبِ تاریکِ خیالم ماندی
ردّپایِ تو ز نو در قلمم باید جُست

​گرچه از خنده‌یِ تو عطرِ بهاری مانده‌ست
کفرِ چشمانِ تو را در صنمم باید جُست

​رفتنت در دلِ من داغِ قدیمی گل کرد
حاصلِ عشقِ تو را در رقمم باید جُست

​تو از این شاعرِ دیوانه گذر خواهی کرد
بعد از این سایه‌یِ تو در قدمم باید جُست

سپیدِ پایانی

آینه‌ها دروغ نمی‌گویند،
تنها، حقیقت را وارونه کالبدشکافی می‌کنند.
ردیفِ واژه‌هایم،
در انجمادِ یک لبخندِ مسخ‌شده، جان داده‌اند.
و من،
به دنبالِ نقطه‌ای می‌گردم
تا این خطِ ممتدِ نبودنت را،
برایِ همیشه کور کنم.

✍️ شاعر: جلیل میاحی
"همیشه یک نفر جا می‌ماند..."
🌐 jalilmayahi.blogfa.com | MayahiPoet.blogfa.com

مناجات خستگی

غزل در آغوش سپید
مناجات خستگی
سپیدِ آغازین

جهان،
دِیری رنگین بود
که جام‌هایش از زهرِ سکوت و فریب پر شده بود.
وقتی تمامِ مسیرها به غبار و خستگی ختم شدند،
من با دستانی خالی و پیکری مجروح،
تنها یک نام را در تاریکیِ شب فریاد زدم؛
نامی که تنها مرهمِ این اندوهِ پنهان است.

غزلِ میانی

ببین تاریک و ویران است، تمامِ این سرایِ من

نمی‌روید گلی دیگر، در این دشتِ عزایِ من

​جهان لبریزِ فرجام است و خون می‌بارد از چشمم

بیا ای مرهمِ جانم، تو بشنو این صدایِ من

​لبم هرگز نمی‌خندد در این دورانِ بی‌رحمی

کسی جز تو نمی‌داند، غمِ بی‌انتهایِ من

​دلم خون شد ز تنهایی، زمین شد غرقِ تاریکی

کجا یابم پناهی در، شبِ پرماجرایِ من؟

​تویی تنها امیدِ دل، در این رنج و در این حسرت

میانِ اوجِ تنهایی؛ پناهِ من، خدایِ من...

سپیدِ پایانی

در انتهایِ وهم‌آلودِ این امتحانِ سخت،
هیچ لبخندی حقیقی نیست، جز نوری که از درگاهِ تو می‌تابد.
و خستگی، تنها بهانه‌ای‌ست
برای آنکه در اوجِ استیصال، دوباره تو را معبودِ خویش بخوانم.

✍️ شاعر: جلیل میاحی
"همیشه یک نفر جا می‌ماند..."
🌐 jalilmayahi.blogfa.com | MayahiPoet.blogfa.com