عشق راز بزرگ جهان است
پر از شادی و فغان است

آنکه پی بِرَد به راز عشق
کویرش، غرقِ باران است

و هر کس نفهمد آن سِرّ را
بهارش، درگیر بوران است

عجایب بر زمین بسیارند امّا
عشق موهّبت عجیب زمان است

جلیل میاحی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر ۱۴۰۲ساعت 17:0  توسط جلیل متفرقه (میاحی)  | 

تن من از بیدلی،بیچاره بود
دل من پی عشق،آواره بود
زندگی رویا در ،خاطره بود
زندگی دایره در ،دایره بود

که ناگه سخنی آمد میان
نه از لب بود و نه از دهان
هرگز کلامی شنیده نشد امّا
از دو چشم و دل آمد بیان

این سخنِ دل است و مُژِگان
اندرونش هست رازی نهان
که گفته سخن باشد باکلام؟!
مگر چشم و دل را بود زبان؟

جلیل میاحی

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۲ساعت 18:5  توسط جلیل متفرقه (میاحی)  | 

من برگشتم
با همون اَخم وتَخم
با همون خنده ها
مانند قدیم،
به مثل گذشته ها

من هنوز همونم
پر از دیوانگی و جنونم
چرا که،عشق تو
ریشه کرده توی خونم

من هستم که بودم
که برایت شعر می سرودم
با عشق با همه ی وجودم
بغل برایت می گشودم

از برای تو من آمدم
و دیدمت از دور
پُر حرارت و پرشور
با چشمانی
وسیع و پرنور

تو هم همان بودی
شاد و خندون
دیونه و مجنون
مثل همیشه
با عشق مفتون

وقتی مرا دیدی
ناگهان خندیدی
خنده ات برای چه بود؟
نمی دانم ...

من دستت را گرفتم
نرم بود و لطیف
زیبا بود و ظریف

مثل آن وقتها اما
دیگر نداشت گرما

بوسیدم تو را
تو هم
بوسیدی مرا

اما بوسه هایت
مثل همیشه گرم و عاشقانه نبود
انگار احساست صادقانه نبود

بوییدم تو را ولی...
بوی عِطر شیرین تنت
مغلوب بوی عِطر تلخ پیراهنت
شده بوده و
نگاه گرم و سوزان طلوع چشمانت
به غروبی غمگین و سرد تبدیل شده بود

اما تو هنوز برای من
همان بودی

همان آرام جان من در
جهان بودی

جلیل میاحی

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۲ساعت 12:30  توسط جلیل متفرقه (میاحی)  | 

بوی خوشِ بریدن چمن
فریاد است و سخن

فریادی که ندارد صدا
فریادی که ندارد دهن

جلیل میاحی





+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر ۱۴۰۲ساعت 16:31  توسط جلیل متفرقه (میاحی)  |