هجوم خاطرات

خاطرات می آیند،
بر موج سنگینِ سکوتِ شب،
آرام ذهنم را نوازش می کنند
و سخت قلبم را می فشارند،
حرف هایی در گوشم زمزمه می کنند و
قطره اَشکی از گوشه ی چشمم، می ربایند
لحظه ای از عشق سیرابم می کنند
و لحظه ای در سراب محبت،
تشنه نگه ام می دارند
لحظه ای مرا می کُشند و
لحظه ای زنده می کنند
آه ای سپیده دم،
بگشای درِ میکده ی آفتاب را
روشن بنما چراغ روز ناب را
با سرصدا و هیاهویت
دور کن خاطرات پُراضطراب را

جلیل میاحی

عاقبت

چون برگ خزان در باد سحرگاه نیم نفس افتاده ام

عقاب تیز چنگال بودم و در قفس افتاده ام

جلیل میاحی