دوست دارم
شبی گریه کنان از ته دل
بسرایم
شعری بدور از قافیه و
وزن و عروض
از برگ زرد بگویم که پاییز داده به باد
یا که از دست تقدیر افتاده به آب
از گُل سرخ که به دستی چیده شده
از رُخ زیبا که غم بر آن چیره شده
از خبر حادثه ها
از درد فاصله ها
غزل گویم
از آن کوچه ی خاکی
خاطرات کودکی
یاد کبوترهای بوم
یاد قفس های شکسته
یاد نفس های خسته
یاد خنده ها
یاد قهقهه ها
که من نخندیدم مگر خنده ی تو با من بود
یا که خنده از درمان دلی بود
که از درد مملو بود
به یاد تو
به یاد کُنج تنهایی
به یاد سفره افطار و سحر
به یاد سنگ چین پستوی خانه گِلی
که شاهد خنده و گریه ها بود
که اشکی ریخته نشد
مگر از دوری تو
...

جلیل میاحی