عشق را در سینه پنهان کرده ام
جای احساس عقل زندان کرده ام

چون عقل حاکم نباشد بر وجود
کینه ها با عشق مهمان کرده ام

گاه کین بر عشق یورش می برد
چون وجود کینه کتمان کرده ام

کینه سنگ است عشق آتش بر نهاد
عقل و دل در سینه ویران کرده ام

جلیل میاحی

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۲ساعت 16:0  توسط جلیل متفرقه (میاحی)  | 

دلم گیر است به تن و بویش
دوخته نگاهم به یک سویش

به چشم و ابرو به گیسویش
نفسم بند است به تار مویش

جلیل میاحی

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند ۱۴۰۲ساعت 1:15  توسط جلیل متفرقه (میاحی)  | 

بیا جاری شویم
در رگهای همدیگر
تا که عشقی بجوشد
قلبی عاشق شود
و شکوفه ی انتظار
از دیدار بروید
و آغازی بی پایان
با نام تو شروع شود
آنگاه می دانم
مدهوش خواهم شد
از اینکه تورا دارم
از خود بی خود خواهم شد
از با تو بودن
ای باران خاطره ها
شور بودنت را
بنشان بر باغچه ی دلم
از تو گریزی نیست
با تو پایانی نیست
همیشه و تا ابد
تو آغاز خواهی ماند
ای سرآغاز بودن
برق نگاهت را

به قلب های نگران و پریشان در
کلبه های تاریک و بی نور بسپار

جلیل میاحی

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند ۱۴۰۲ساعت 3:21  توسط جلیل متفرقه (میاحی)  | 

در تپش دیروزها و امروزها
در عطش هرشب و هرروزها

رخنه در دشتِ دل کردی به زور
مرا در حد جنون بردی به دور

سکوتِ دل در صدایم نشست
بغضی شد و در گلویم شکست

دیر کردی نیمه ام دیر آمدی
با دیگری رفتی و پیر آمدی

بغلت را برای غیر گشودی
غزلت را برای من سرودی

آمدی کاسه دل، پرشور کنی؟
یا که چشم مرا، پر نور کنی؟

با حسِ قشنگ به رویا ببری؟
سیراب زعشق به دریا ببری؟

حال که تن پیچید با غیر آمدی
دیر کردی نیمه ام دیر آمدی

جلیل میاحی

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند ۱۴۰۲ساعت 0:41  توسط جلیل متفرقه (میاحی)  |