سکوت

سکوت به بند کرده بازوها را
دیوارهای بلند استبداد
به حصار کشیده آرزوها را
دیگر چشم هم نمی توان بست
رویا هم نمی توان دید
حتی در خیال هم
سفر نمی توان رفت

جلیل میاحی

فهم و جهل

علف هرز نامیدند
جوانه های فهم را
با جهل سم پاشی
کردند
و پرورش دادند
مزرعه ی ناآگاهی وَهم را

جلیل میاحی

غرق در خاطرات

تو خوشحالی
که من شب ها نمی خوابم؟
تو خوشحالی
تمام خاطراتت را
درون یک رویا می یابم؟
تو می دانی
غروب یادت به سراغم می آید
تو می دانی
تا سحر یادت در یادم می ماند
تو نمی دانی
آری تو نمی دانی که من
گیج می شوم از اینکه،
نمی دانم
تو،کجا هستی
من،کجا هستم.

جلیل میاحی

ملکه ی ذهن

هیچ وقت به یاد نیاوردم تورا

زیرا ،،،

هیچگاه فراموشت نکرده بودم.

جلیل میاحی