برزخِ بخشش
غزل در آغوش سپید
برزخِ بخشش
سپیدِ آغازین
در دادگاهِ سینهام،
جُرمِ تو چون خورشیدی خونین عریان است،
اما دلتنگی،
خزهایست که بر دیوارهایِ آهنینِ غرورم میپیچد.
میخواهم درهایِ این قلعهیِ یخی را بگشایم
و تو را در آغوشِ عفو رها کنم؛
اما شکوهِ قندیلهایِ تکبر،
اجازهیِ ذوب شدن نمیدهند
و من در برزخِ خواستن و پسزدن، مسلولم.
غزلِ میانی
خطا کردی و میدانم، دلم تنگ است و بیمارم
غرور اما نمیخواهد که دست از کینه بردارم
به شوقِ دیدنت هر شب، خیالت را بغل کردم
ولی دیوارِ سنگی را میانِ سینه میکارم
شکستی عهد و پیمان را، گذشتی از منِ تنها
ولی در خلوتِ اشکم، تویی تنها خریدارم
اگرچه تشنهیِ صلحم، اگرچه غرقِ اندوهم
شبیهِ کوهِ یخ سردم، نقابی سخت بر دارم
ببخشم گر تو را شاید، بریزد آبرویِ من
از این تضادِ ویرانگر، خرابم، زار و آوارم
میانِ عقل و احساسم، نبردی سخت درگیر است
ببین ( تو )خسته از جنگم، ببین از خویش بیزارم!
سپیدِ پایانی
در آینهها،
تندیسی از سنگ میبینم
که تاجی از غرور بر سر دارد.
اما هیچکس نمیداند،
پشتِ این صلابتِ دروغین و نفوذناپذیر،
پادشاهی از دلتنگی،
هر شب برایِ بخشیدنت،
زانویِ التماس بغل میگیرد
و در سکوتِ خویش، ویران میشود.
✍️ شاعر: جلیل میاحی
"همیشه یک نفر جا میماند..."
🌐 jalilmayahi.blogfa.com | MayahiPoet.blogfa.com
وبلاگ رسمی جلیل میاحی؛