غزل در آغوش سپید
مناجات خستگی
سپیدِ آغازین

جهان،
دِیری رنگین بود
که جام‌هایش از زهرِ سکوت و فریب پر شده بود.
وقتی تمامِ مسیرها به غبار و خستگی ختم شدند،
من با دستانی خالی و پیکری مجروح،
تنها یک نام را در تاریکیِ شب فریاد زدم؛
نامی که تنها مرهمِ این اندوهِ پنهان است.

غزلِ میانی

ببین تاریک و ویران است، تمامِ این سرایِ من

نمی‌روید گلی دیگر، در این دشتِ عزایِ من

​جهان لبریزِ فرجام است و خون می‌بارد از چشمم

بیا ای مرهمِ جانم، تو بشنو این صدایِ من

​لبم هرگز نمی‌خندد در این دورانِ بی‌رحمی

کسی جز تو نمی‌داند، غمِ بی‌انتهایِ من

​دلم خون شد ز تنهایی، زمین شد غرقِ تاریکی

کجا یابم پناهی در، شبِ پرماجرایِ من؟

​تویی تنها امیدِ دل، در این رنج و در این حسرت

میانِ اوجِ تنهایی؛ پناهِ من، خدایِ من...

سپیدِ پایانی

در انتهایِ وهم‌آلودِ این امتحانِ سخت،
هیچ لبخندی حقیقی نیست، جز نوری که از درگاهِ تو می‌تابد.
و خستگی، تنها بهانه‌ای‌ست
برای آنکه در اوجِ استیصال، دوباره تو را معبودِ خویش بخوانم.

✍️ شاعر: جلیل میاحی
"همیشه یک نفر جا می‌ماند..."
🌐 jalilmayahi.blogfa.com | MayahiPoet.blogfa.com