کتیبهی نان و تزویر
غزل در آغوش سپید
کتیبهی نان و تزویر
سپیدِ آغازین: محراب تاریک
بهشت،
کالایی نیست که در دکانِ ترس معامله شود.
و خدایی که با سکه و وحشت سنجیده میشود،
تنها بتی است در ذهنِ تاریکِ واعظان.
در اینسویِ جهان،
کودکی با چشمانی خالی از نور،
خاکسترِ وعدهها را میجود؛
و آسمان،
سقفیست که مدتهاست بر سرِ حقیقت آوار شده است...
غزل میانی : هم نوای گرگان
به رویِ سفره جز گردِ پریشانی نیفتادهست
به کامِ خستهام جز دردِ پنهانی نیفتادهست
بهشتِ نسیه را دادی به جانم وعده، اما حیف
به باغِ سینهام جز فصلِ عریانی نیفتادهست
تو با نامِ خدا هر دم، تجارت میکنی ای شیخ
به جیبِ پارهام جز رنجِ انسانی نیفتادهست
به نانِ خشک خو کردم، نه از تقوا، ز ناچاری
به چشمِ تارِ این کودک، چراغانی نیفتادهست
تو غرقِ سکه و جامی، کنارِ سفرهی رنگین
به سهمِ من به جز آوارِ ویرانی نیفتادهست
بهشتی را که میگویی، نمیخواهم، رهایم کن
که در این دوزخِ خاکی، مسلمانی نیفتادهست
بگو واعظ دهان بندد، که با نامِ «تو» بیدارم
نصیبِ ما به غیر از حملهی گرگانی نیفتادهست
سپیدِ پایانی: بیداری در مسلخ
آنان که بهشت را پیشفروش میکنند،
جهنم را در جیبهای خالیِ ما بنا کردهاند.
اما در انتهای این کوچهی بنبست،
تنها نامِ توست که شمشیرِ آگاهیِ من است.
بگذار نقابها بیفتند؛
ما سالهاست که در شکمِ گرگها،
رسالتِ خویش را یافتهایم.
✍️ شاعر: جلیل میاحی
"همیشه یک نفر جا میماند..."
🌐 jalilmayahi.blogfa.com | MayahiPoet.blogfa.com
وبلاگ رسمی جلیل میاحی؛