(مقدمه – شعر سپید)

در انتهای شب،

آنجا که واژه‌ها از نفس می‌افتند

و سکوت، زبانِ دل می‌شود،

من از عشق نوشتم،

نه از آنچه در کتاب‌هاست،

که از آنکه در سینه می‌تپد

بی‌اجازه، بی‌قاعده،

همان که در غروب می‌روید

و با طلوع می‌میرد...

********

عشق یعنی طلوعی درونِ غروب،

شرری در سکوت و صفایی جنوب

عشق یعنی حضورِ بلندِ یقین،

نه بازی، نه شوخی، نه خوابِ حزین

بگفتند: این عشق بی‌ریشه است،

هوسی که پایانش اندیشه است

بگفتند: دردی‌ست بی‌چاره‌گی،

سرابی میانِ تمنّا و بَرده‌گی

مگر عمر ما نیست گوهر، گران؟

چه ارزد که گردد هدر رایگان؟

بگفتم: ولی عشق یعنی حیات،

نه افسوس، نه درد، نه کلمات

اگر برگِ زردی در این باغ ریخت،

درونش شکوفایِ جان را شناخت

اگر زخمی از عشق، بر دل نشست،

همان زخم مرهم‌ترین لحظه‌ست

نه هر خار، زخمی به دل می‌زند،

گهی خار هم بوسه بر جان زند

بگفتند: بخوان شعرِ بی‌عاشقی،

که سَرد است و خالی زِ آتش‌فَقی

بگفتم: نمی‌رود از جان و تن،

کسی که چشیده‌ست طعمِ وطن

بگفتند: چرا شعر تو بی‌صداست؟

نه آهنگ دارد، نه نغمه، نه راست

بگفتم: سرودم زِ دل می‌دَمد،

نه از وهم و آوا که از جان بَدَمد

(پایان)

و من…

همچنان،

در امتدادِ همین غروبِ دیرینه،

منتظرِ آن طلوعم،

که به جایِ نامِ هرکَس،

فقط تو را فریاد می‌زند...

جلیل میاحی

شاعر: جلیل میاحی از مجموعه اشعار وبلاگ «فِلبداهه و دل‌نوشته‌های من» سبک: شعر عاشقانه، اجتماعی و احساسی تمام حقوق این اثر متعلق به جلیل میاحی است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم خرداد ۱۴۰۴ساعت 14:23  توسط جلیل متفرقه (میاحی)  |