غزل در آغوش سپید

«مرگ در سکوت»

سپیدِ آغازین

در شهری که کوچه‌هاش زبانِ سنگ شده‌اند
و هیچ دری به نامِ رهایی لولا نمی‌چرخد،
من مانده‌ام با نفسی که هر بار
به یاد می‌آورد چگونه می‌شود در سکوت هم فریاد زد
وقتی جهان تنها برای شنیدن آوار می‌مانَد
نه آدمی.

در پسِ سایه‌ی دیوارهایی که نامِ خود را
امنیت گذاشته‌اند، تو صدایم را گرفتی
و آموختی که درد، گاهی از لابه‌لای پوست
آرام‌تر از باد
اما بی‌رحم‌تر از هر تبر
بالا می‌آید.

غزلِ مرگ در سکوت

نه جانم را رها کردی، نه بستی راهِ فردا را

به زنجیرِ سکوتت بسته‌ای هر موجِ دریا را

صدا را در گلو کُشتی، به چشمم شب درافکندی

و در رگ‌های من کردی روان، این دردِ رسوا را

ز دیوارِ بلندِ درد، نتوان قصه‌ها گفتن

که بر لب‌ها گره زد بُغض، هر فریادِ تنها را

اگر فریادِ من جُرم است و نامش سوزِ بی‌تابی

چرا آتش کشید این‌گونه جانِ شهرِ یغما را؟

جفا تنها ستمکاری نبود، آغشته با خون بود

که وادارم نمود از دل بپوشم داغِ زیبا را

در آن شهری که لب وا کردنِ ما مرگ می‌آرد

کشیدم بر سرِ دوشم غمِ بی‌مثل و یکتا را

تبر یک‌باره نتوانست جانم را براندازد

ولی زهرِ سکوتِ «تو» گرفت آرامِ دنیا را

سپیدِ پایانی

و حالا
در آینه‌ای که هنوز غبارِ روزهای رفته را نگه داشته،
می‌ایستم و فکر می‌کنم
شاید انسان را نه تبر می‌کُشد
نه زخم
بلکه لحظه‌ای که زبانش را
از خودش می‌گیرند.

امشب
همان‌جا که درد، بی‌تاب می‌وزد
من برای آخرین‌بار
نامِ روشنایی را
بی‌صدا
به یاد می‌آورم.

✍️ شاعر: جلیل میاحی


"همیشه یک نفر جا می‌ماند..."

🌐 jalilmayahi.blogfa.com | MayahiPoet.blogfa.com